|
خواب ناز بودم... دیدم کسی در میزند... در را گشودم روی او... دیدم غم است در میزند... ای دوستان بی وفا... از غم بیاموزید وفا... غم با آن همه بیگانگی... هر شب به ما سر میزند...
این دل درد آشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم شاد باش گر چه تو تنهاتر از ما میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی این رفتار های سرد را...
می روی و من نگاهت میکنم. تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم. بی تو...یک عمر فرصت برای گریستن دارم ... اما برای تماشای تو... همین یک لحظه باقی ست... و ... شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را دارم...
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافیست!!!
لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی؟؟؟ پر هایش را بزن...خاطر پریدن با او کاری میکند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند... و یک ذره احساس و محبت درونش نیست... او که بای بخواند نمی فهمد عشق چیست... شکستن یک قلب چه دردیست... دردناک...آری او که باید بخواند دیگر لایق این این نوشته های دلتنگیم نیست... پرسید به خاطر کی زنده ای ؟؟؟ با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچکس. پرسید پس به خاطر چه زنده ای ؟ با اینکه دلم فریاد میزد"به خاطر تو" با یک بغض غمگین گفتم.به خاطر هیچ چیز!!! کنجکاو شدم پرسیدم ... تو به خاطر چی زنده هستی؟؟؟ در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت : ... ... ...
یادمان باشد از امشب خطایی نکنیم
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد؟؟؟ چرا شیشه شکست؟؟؟ مادر می گوید شاید این رفع بلاست... یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.شیشه ی پنجره را زود شکست... کاش...کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم می شد.. اما دیشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت...غصه ام را نشنید...از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه کمتر است؟؟؟ دل من سخت شکست اما... هیچ کس نگفت و نپرسید چرا؟؟؟ ااا... مگه خودم دست ندارم...به کسی نیاز ندارم خودم می چسبونمش...
شاگرد از استادش پرسید:
عشق چیه امین انقدر ازش گله داره... استاد:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه گندم و بیار. ولی یادت باشه هنگام عبور از گندم زار . به یاد داشته باش که نمیتوانی بیشتر جلو بروی تا خوشه ای دیگر بچینی!!! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟؟؟ شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هرچه جلو میرفتم خوشه های پرپشت تر میدیدم و به امید پرپشت ترین شاخه تا آخر گندم زار رفتم. استاد: عشق یعنی همین... واسه همین امین از عشق نفرت دارد... شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟؟؟ استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیار. اما به یاد داشته باش که باز هم نمیتوانی جلوتر بروی یا هنگام برگشت درخت بلندتری بیاوری... شاگرد رفت و پس از مدتی کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید: چی شد زود برگشتی؟؟؟ در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم همانی را که دارم از دست بدهم و دست خالی برگردم... استاد:ازدواج همین است ... امین :ای کاش دوستی و عشق امروزی شما مثل ازدواج باشد... لاتم لاتای قدیم...عشقم عشقای قدیم...
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند...همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند...
دیو هستند ولی مثل پری میپوشند...گرگ هایی که لباس پدری می پوشند...آنچه که دیدند به مقیاس نظر می سنجند...خب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد...عشق هایی که سر خیابان برسد...
عشق یعنی دستهایم مال توست چشم های خسته ام دنبال توست عشق یعنی ما گرفتار همیم دوستدار هم طرفدار همیم هر چه میخواهد دلش آن میکند میکشد ما را و کتمان می کند عشق غیر از تاولی پر درد نیست هر کس این تاول ندارد مرد نیست آمدم تا عشق را معنا کنم آمدم...آمدم دیدم که جای لاف نیست آخرش فهمیدم عشق جز عین و شین و قاف نیست. شرمرده اگه بلاتون قدیمی بود...
چرا زن یا دوست شما به خیانت روی می آورد ؟؟؟ برای ازدواج دوشرط ضرور یست: داشتن دل شیر و عقل خر!!!
خیلی سخته عاشق باشی ولی
هیشکی ندونه ! ! !
اشک هات و زودی پاک کنی کسی نفهمه ! ! ! ولی ندونه ؟ ؟ ؟ سخته نگاهش بکنی اما نخونه : ؟ : ؟ : ؟ قشنگیه عشق که می گن شاید همین جاست . . . خیلی سخته . . .
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند... اما از روزي که صدای تو را شنیدم: ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است... از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گرفته سكوتم تورا فرياد ميزند... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام... ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد... از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است... ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد... ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم... ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند... ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم... پس بگذار با تو باشم... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم... تا هميشه ماندگار باشم... تورو خدا تنهام نذار...
|
About![]()
Archives88/06/22 - 88/06/3187/03/22 - 87/03/31 87/03/08 - 87/03/14 87/02/22 - 87/02/31 87/01/22 - 87/01/31 87/01/05 - 87/01/21 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 Links
★دفتـــر تنــهایـی★
اشعار |